تبليغاتX
یاودود من مرا دریاب

یاودود من مرا دریاب

خدایا به ما مهربانی بده............ دلی ساده و آسمانی بده

سری 2 شوخی های خاکی!

به احترام پدرم

نزدیك عملیات بود و موهای سرم بلند شده بود باید كوتاهش می‌كردم مانده بودم معطل توی آن برهوت

كه سلمانی از كجا پیدا كنم. تا اینكه خبردار شدم كه یكی از پیرمردهای گردان یك ماشین سلمانی دارد و

صلواتی مو‌ها را اصلاح می‌كند.

 

رفتم سراغش دیدم كسی زیر دستش نیست طمع كردم و جلدی با چرب زبانی قربان صدقه اش رفتم و

نشستم زیر دستش. اما كاش نمی‌نشستم. چشم تان روز بد نبیند با هر حركت ماشین بی اختیار از

زور درد از جا می‌پریدم.

ماشین نگو تراكتور بگو. به جای بریدن موها، غلفتی از ریشه و پیاز می‌كندشان! از بار چهارم هر بار كه از

جا می‌پریدم با چشمان پر از اشك سلام می‌كردم. پیرمرد دو سه بار جواب سلامم را داد اما بار آخر كفری

شد و گفت: «تو چت شده سلام می‌كنی؟ یكبار سلام می‌كنند.»

گفتم: «راستش به پدرم سلام می‌كنم.»

پیرمرد دست از كار كشید و با حیرت گفت: «چی؟ به پدرت سلام می‌كنی؟ كو پدرت؟»

اشك چشمانم را گرفت و گفتم: «هر بار كه شما با ماشین تان موهایم را می‌كنید، پدرم جلوی چشمم

می‌آید و من به احترام بزرگ تر بودنش سلام می‌كنم!»

پیرمرد اول چیزی نگفت. اما بعد پس گردنی جانانه‌ای خرجم كرد و گفت: «بشكنه این دست كه نمك

نداره...»

مجبوری نشستم وسیصد، چهارصد بار دیگر به آقا جانم سلام كردم تا كارم تمام شدژ 

فرآوری: رها آرامی

بخش فرهنگ پایداری تبیان

 

شوخی شهید همت با شهید باکری

دوران دفاع مقدس پر از لحظات سخت و دشوار بود ولی  با وجود تمام سختی ها شرینی های زیادی هم کام جهادگران ما را شیرین می کرد از آن جمله می توان به شوخی ها و لبخندهای خالی از ریای رزمندگان اشاره کرد . و اکنون گذری می کنیم بر خاطرات شاد آن روزگاران . باشد که ما هم به زیبایی آن لحظات لحظه ای روح خود را صفا دهیم .

  

در سالهای دفاع مقدس چای مرهم خستگی جسمی رزمندگان اسلام بود. در میان لشکرها رزمندگان لشکر عاشورا انس و الفت بیشتری با چای داشتند . روزی در محضر آقا مهدی باکری و شهید حاج ابراهیم همت (فرمانده لشکر 27 حضرت محمد رسول الله « ص » ) بودیم که در آن صحبت از کنترل مناطق عملیاتی بود.

حاج همت به آقا مهدی گفت : نگهبانان لشکر شما برای نیروهای سایر لشکرها سخت می گیرند و اجازه نمی دهند راحت عبور و مرور کنند مگر ترکی بلد باشند. آقای مهدی در پاسخ گفت : شما یقین دارید که آنها نگهبانان لشکر ما هستند حاج همت گفت : من نه تنها نگهبانان لشکر شما را می شناسم حتی حد خط لشکر عاشورا را هم می شناسم . آقا مهدی با تعجب پرسید چطور چگونه می شناسید؟

حاج همت گفت : شناختن حد و حدود لشکر شما کاری ندارد اصلاً مشکلی نیست هر خطی که از آن دود به هوا بلند شده باشد آن خطر لشکر عاشوراست چون همیشه کتری های چای لشکر شما روی آتش می جوشد. همگی خندیدیم .(اسفندیار مبتکر سرابی)

 

خشم شب به یادماندنی       

با سر و صدای محمود از خواب پریدم. محمود در حالی که می خندید رو به عباس گفت: عباس پاشو که

دخلت درآمده.

فک و فامیلات آمده اند دیدنت! عباس چشمانش را مالید و گفت: سر به سرم نگذار.

لرستان کجا، این جا کجا؟ محمود گفت: خودت بیا ببین. چه خوش تیپ هم هستند. واست کادو هم آورده اند. همگی از چادر زدیم بیرون. سه پیرمرد لر با شلوار پاچه گشاد و چاروق و کلاه نمدی به سر در حالی که یکی از آنها بره سفیدی زیر بغل زده بود، می آمدند. عباس دو دستی زد به سرش و نالید: «خانه خراب شدم!» به زور جلوی خنده مان را گرفتیم. پیرمردها رسیده نرسیده شروع کردند به قربان صدقه رفتن آوردیمشان تو چادر. محمود و دو سه نفر دیگر رفتند سراغ دم کردن چایی. عباس آن سه را معرفی کرد. پدر، آقابزرگ و خان دایی پدرزن آینده اش. پیرمردها با لهجه شیرین لری حرف می زدند و چپق می کشیدند و ما سرفه می کردیم. خان دایی یا به قول عباس، خالو جان بره را داد بغل عباس و گفت: «بیا خالو جان پروارش کن و با دوستانت بخور.» اول کار بره نازنازی لباس عباس آقا را معطر کرد و ما دوباره زدیم بیرون. ولخرجی کردیم و چند بار به چادر تدارکات پاتک زدیم و با کمپوت سیب و گیلاس از مهمان های ناخوانده پذیرایی کردیم. پدرزن عباس مثل اژدها دود بیرون داد و گفت: «وضعتان که خیلی خوبه. پس چی هی می گویند به جبهه ها کمک کنید ، رزمنده ها محتاج غذا و لباس و پتویند؟» عباس سرخ شد و گفت:

«نه کربلایی، شما مهمانید و بچه ها سنگ تمام گذاشته اند.» اما این بار پدر و آقابزرگ هم یاور خان دایی شدند و متفق القول شدند که ما بخور بخواب کارمان است و الله نگهدارمان. کم کم داشتیم کم می آوردیم و به بهانه های الکی کرکر می کردیم و آسمان و صحرا را نشان می دادیم که مثلاً به ابری سه گوش در آسمان می خندیدیم! شب هم پتوهایمان را انداختیم زیرشان و آنها تخت خوابیدند. از شانس بد آن شب فرمانده گردان برای این که آمادگی ما را بسنجد یک خشم شب جانانه راه انداخت.

با اولین شلیک، خان دایی و آقابزرگ و پدر یا مش بابا مثل عقرب زده ها پریدند و شروع به داد و هوار کشیدن و یاحسین و یاابوالفضل به دادمان برس کردن، لابه لای بچه ها ضجه می زدند و سینه خیز می رفتند و امام حسین را به کمک می طلبیدند. این وسط بره نازنازی یکی از فرمانده هان را اشتباه گرفته بود و پشت سرش می دوید و بع بع می کرد. دیگر مرده بودیم از خنده. فرمانده فریاد زد:

«از جلو نظام!» سه پیرمرد بلند فریاد زدند: حاضر! و بره گفت: بع !بع! گردان ترکید. فرمانده! که از دست بره مستأصل شده بود دق دلش را سر ما خالی کرد: بشین، پاشو، بخیز! با هزار مکافات به پیرمرد حالی کردیم که این تمرین است و نباید حرف بزنند تا تنبیه نشویم. اما مگر می شد به بره نازنازی حرف حالی کرد. کم کم فرمانده هم متوجه موضوع شد. زودتر از موعد مقرر ما را مرخص کرد. بره داشت با فرمانده به چادر مسئولین گردان می رفت، که عباس با خجالت و ناراحتی بغلش کرد و آورد. پیرمردها ترسیده و رمیده شروع کردند به! حرف زدن که: «بابا شما چقدر بدبختید. نه خواب دارید و نه آسایش. این وسط ما چه کاره ایم خودمان نمی دانیم.» صبح وقتی از مراسم صبحگاه برگشتیم، دیدیم که عباس بره اش را بغل کرده و نگاه مان می کند. فهمیدیم که سه پیرمرد فلنگ را بسته اند و بره را گذاشته اند برای عباس. محمود گفت: «غصه نخور، خان دایی پیرمرد خوبی است. حتماً دخترش را بهت می دهد» عباس تا آمد حرف بزند، بره صدایی کرد و لباس معطر شد.(داوود امیریان)

رها آرامی

بخش فرهنگ پایداری تبیان

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 مرداد1390ساعت 17:2  توسط گمگشته  | 

سری 1 شوخی های خاکی!

 

بی‌سیم‌چی تازه وارد

آنچه خواهید خواند خاطره‌ای است از یک رزمنده که علی رغم آنکه در لحظات

سخت جنگ این اتفاق به رایش افتاده اما بعد از سال‌ها از آن به شیرینی یاد

می‌کند.

 

تعداد مجروحین بالا رفته بود. فرمانده از میان گرد و غبار انفجارها دوید طرفم

و گفت: «سریع بی سیم بزن عقب. بگو یک آمبولانس بفرستند مجروحین را

ببرد! » شستی گوشی را بی سیم را فشار دادم. به خاطر اینکه پیام لو نرود

و عراقی‌ها از خواسته‌مان سر در نیاورند پشت بی سیم باید با کد حرف

می‌زدیم. گفتم : «حیدر حیدر رشید» چند لحظه صدای فش فش به گوشم

رسید. بعد صدای کسی آمد :

 

- رشید به گوشم.

- رشید جان حاجی گفت یک دلبر قرمز بفرستید!

-هه‌هه دلبر قرمز دیگه چیه؟

-شما کی هستی؟ پس رشید کجاست؟

- رشید چهار چرخش رفته هوا. من در خدمتم.

-اخوی مگه برگه کد نداری؟

- برگه کد دیگه چیه؟ بگو ببینم چی می خوای؟

دیدم عجب گرفتاری شده‌ام. از یک طرف باید با رمز حرف می‌زدم از طرف

دیگر با یک آدم شوت طرف شده بودم.

- رشید جان از همان‌ها که چرخ دارند!

- چه می‌گویی؟ درست حرف بزن ببینم چه می‌خواهی؟

- بابا از همان‌ها که سفیده.

- هه‌هه نکنه ترب می خوای.

- بی مزه! بابا از همان‌ها که رو سقفش یک چراغ قرمز داره.

- د ِ لامصب زودتر بگو که آمبولانس می خوای!

کارد می‌زدند خونم در نمی‌آمد. هر چه بد و بیراه بود به آدم پشت بی سیم گفتم.

راوی: داوود امیریان

 

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه 9 تیر1390ساعت 20:49  توسط گمگشته  | 

درد و دل!

 

شب های دراز بی عبادت چه کنم

طبعم به گناه کرده عادت چه کنم

گویند کریم است و گنه میبخشد 

گیرم که ببخشد زخجالت چه کنم

+ نوشته شده در  سه شنبه 7 تیر1390ساعت 12:10  توسط گمگشته  | 

سلام بر محرم !

سلام من به محرم  به تشنگی عجيبش

به بوی سيب زمين و غم حسين غريبش

سلام من به محرم  به غصه و غم مهدی

به چشم كاسه خون و به شال ماتم مهدی

سلام من به محرم  به كربلا و جلالش

به لحظه های پر از حزن و غرق درد و ملالش

سلام من به محرم  به حال خسته زينب

به بينهايت داغ دل شكسته زينب

سلام من به محرم  به دست و مشك ابوالفضل

به نااميدی سقا به سوز و اشك ابوالفضل

سلام من به محرم  به قد و قامت اكبر

به خشك اذان گوی زير نيزه و خنجر

سلام من به محرم  به دست و بازوی قاسم  

به شوق شهد شهادت  حنای گيسوی قاسم

سلام من به محرم  به گاهواره اصغر

به اشك خجلت شاه و گلوی پاره اصغر

سلام من به محرم  به احترام سكينه

به آن مليكه كه رويش نديده چشم مدينه

سلام من به محرم  به عاشقی زهيرش

به بازگشتن حر  خروج ختم به خيرش

سلام من به محرم  به مسلم و به حبيبش

به رو سپيدی عون و بوی عطر عجيبش

سلام من به محرم  به زنگ محمل زينب

به پاره پاره تن بی  سر مقابل رينب

سلام من به محرم  به انتظار رقيه

به پای آبله بسته به چشم تار رقيه

سلام من به محرم  به شور و حال عيانش

سلام من به حسين و به اشك سينه زنانش

سلام من به محرم  به حزن نغمه هايش

به پرچم و به سياهی  به خيمه های عزايش

+ نوشته شده در  شنبه 20 آذر1389ساعت 18:15  توسط گمگشته  | 

یکم درد و دل !


 

خانه ی دوست کجاست؟
 

http://www.alternate.ae/images/M_images/bike8.jpg

 

 

 

 

 

خانه ی دوست کجاست؟


چه کسی می پرسید


خانه ی دوست زمانی به پس کوچه ی تنهایی بود


با دری باز، و یک پنجره ی رو به خدا

 


باغچه ای داشت پر از اطلسی همدردی


بوی عطر دل پاک، همه جا حس می شد


تک درخت ته باغ، پُر ز برگ دلِ خوش


که به آهنگ نسیم سحری می رقصید


ولی امروز دگر خانه تهی ست


قفل نفرت بدرش بسته کسی


در پس پنجره اش پرده ی رخوت پیداست


بوی حسرت ز در و پیکر خانه جاری ست


خانه متروک شده از نم بیرحمی ها


تک درخت ته باغ، شده مسموم ز هوای نفرت


... دیر زمانیست که در این خانه کسی


ننهادست قدم با دل باز

 

خانه دوست کجاست؟

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 16 شهریور1389ساعت 13:24  توسط گمگشته  | 

 

شاید این داستان و قبلا خونده باشین ولی مطالب زیبا و پر مفهوم  حتی اگه تکراریم باشن ارزش دوباره

خوندن دارن . . .

 

مناجات گنجشک با خدا


 

گنجشک با خدا قهر بود…….روزها گذشت و گنجشگ با خدا هیچ

نگفت . فرشتگان سراغش را از خدا می گرفتند و خدا هر بار به

فرشتگان این گونه می گفت: می آید ؛ من تنها گوشی هستم که

 غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی هستم که دردهایش را در

   خود نگاه میدارد…..

 

و سرانجام گنجشک روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.

فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشک هیچ نگفت و خدا

لب به سخن گشود : با من بگو از آن چه سنگینی سینه توست.

گنجشک گفت : لانه کوچکی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و

 

سرپناه بی کسی ام. تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی

موقع چه بود؟ چه می خواستی؟ لانه محقرم کجای دنیا را گرفته

بود؟ و سنگینی بغضی راه کلامش بست.

سکوتی در عرش طنین انداخت فرشتگان همه سر به زیر انداختند.

خدا گفت:ماری در راه لانه ات بود. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون

کند. آن گاه تو از کمین مار پر گشودی.

گنجشگ خیره در خدائیِ خدا مانده بود.

خدا گفت: و چه بسیار بلاها که به واسطه محبتم از تو دور کردم و تو

ندانسته به دشمنی ام برخاستی! اشک در دیدگان گنجشک

نشسته بود. ناگاه چیزی درونش فرو ریخت …

های های گریه هایش ملکوت خدا را پر کرد …

+ نوشته شده در  دوشنبه 14 تیر1389ساعت 13:10  توسط گمگشته  | 

من چرا آمده ام روی زمین

 

در یکی روز عجیب،
 مثل هر روز دگر،
خسته و كوفته از كار، شدم منزل خويش،
منزلم بي غوغا، همسر و فرزندان، چند روزي است مسافر هستند، توي يك شهر غريب،
فرصتي عالي بود،     بهر يك شكوه تاريخي پر درد از او .........
پس به فرياد بلند، حرف خود گفتم من:
با شما هستم من!
خالق هستي اين عالم و آن بالاها ......  !

من چرا آمده ام روي زمين؟


شده ام بازيچه ، كه شما حوصله تان سر نرود؟
بتوانيد خدايي بكنيد؟  و شما ساخته ايد اين عالم ،
با همه وسعت و ابعاد خودش ، تا به ما بنمائيد ،
قدرت و هيبت و نيروي عظيم خودتان ؟؟؟؟
هيبتا ، ما همگي ترسيديم ! به خداونديتان ،
تنمان مي لرزد ...... !
چون شنيديم ز هر گوشه كنار ، كه شما دوزخ سختي داريد ، ......
آتش سوزنده و عذابي ابدي !
و شنيديم اگر ما شب و روز ، ز گناهان و ز سر پيچي خود توبه كنيم ،
چشممان خون بارد ،  و بساييم به خاك درتان پيشاني ،  و به ما رحم كنيد ، و شفاعت باشد
و صد البته كمي هم اقبال ، حور و پرديس و پري هم داريد ......
تازه غلمان هم هست ،  چوت تنوع طلبي آزاد است !
من خودم مي دانم كه شما از سر عدل ، بخت و اقبال مرا قرعه زديد ، همه چيز از بخت است !
شده ام من آدم ، اشرف مخلوقات ، (راستي حيوانات ، هر چه كردند ندارد كيفر؟)
داشتم خدمتتان مي گفتم ، قسمتم اين بوده ،  جنس من مرد شده ! آمدم من دنيا ،
پدرم اين بوده ، كه به من گفت : پسر ! 
مذهبت اين باشد ، راه و رسم و روشت اين باشد !
سر نوشتم اين بود ،  جنگ و تحريم و از اين دست نعم ..... !
هر چه قرعه من آمد !
راستي باز سوالي دارم ، بنده را عفو كنيد .
توي آن قرعه كشي ، ناظري حاضر بود ؟
من جسارت كردم،  آب هم كز سر من بگذشته، پاسخي نيست   ولي مي گويم:
من شنيدم كه كسي اين مي گفت:
چشم ز خودش بي خبر است. چشم را آينه اي مي بايد، تا خودش در يابد،
تا بفهمد كه چه رنگي دارد ،   تا تواند ز خودش لذت كافي ببرد.
عجبا فهميدم ، شده ام آينه اي بهر تماشاي شما !
به شما بر نخورد  ..... ! از تماشاي قد و قامتتان سير نگشتيد هنوز ؟
ظلم و جور و ستم آينه را مي بينيد؟  شايد اين آينه ، معيوب و كج است ،
خط خطي گشته و پر گرد و غبار !  يا كه شايد سر و ته آينه را مي نگريد !
ورنه در ساحتتان ، اين همه زشتي و نا زيبايي؟
كمي از عشق بگوييم با هم.
عرفا مي گويند : كه تو چون عاشق من بوده اي از روز ازل ،  خلق نمودي بنده !
عجبا !  عشق ما يك طرفه است ؟     به چه كس گويم من ؟   مي شود دست ز من برداري  ؟
بي خيالم بشوي ؟  زوركي نيست كه عاشق شدن ما بر هم !  من اگر عشق نخواهم چه كنم !
بنده را آوردي ، كه شوم عاشق تو ،
كه برايت بشوم واله و حيران و  خراب ، 
مرحمت فرموده ، همه عشق و مي و ساغر خود را تو زما بيرون كش؟
عذر من را بپذير !   اين امانت بده مخلوق دگر !
مي روم تا كپه ام بگذارم.  صبح بايد بروم بر سر كار ،
پي اين بد بختي، پي يك لقمه نان!
به گمانم فردا ، جلوه عشق تو را مي بينم ،   در نگاه غضب آلود رئيسم كه چرا دير شده ...... !
خوش به حالت كه غمي نيست تو را ،
نه رئيسي داري ، نه خدايي عاشق  ، نه كسي بالا دست !
تو و يك آينه بي انصاف ، كج و كوله است و پر از گرد و غبار ، وقت آن نيست كمي آينه را پاك كني ؟
خواب سنگين به سراغم آمد.     كم كمك خواب مرا پوشانيد.
نيمه شب شد و صدايي آمد.   از دل خلوت شب، از درون خود من ،

من خدايت هستم
هر چه را مي خواهي، عاشقانه به تو تقديم كنم.
تو خودت خواسته اي تا باشي !  به همان خنده شيرين تو سوگند كه تو ، هر چه را مي بيني .
ذهن خلاق خودت خلق نمود.
هر چه را خواسته اي آمده است.   من فقط ناظر بازي توام.
منتظر تا كه چرا يا كه كه را خلق كني! 
تو فقط يك لحظه و فقط يك لحظه ، ز ته دل ، ز درون ،
خواهشي نا محسوس ، نه به فرياد بلند ، بلكه از عمق وجود ، ز براي عدم خود بنما ،
تو همان لحظه دگر نا بودي ، به همان سادگي آمدنت .
خواهش بودن تو ، علت خلق همه عالم شد .  تو به اعماق وجودت بنگر، ز چه رو آمده اي روي زمين ،
پي حس كردن و اين تجربه ها ،  حس اين لحظه تو ، علت بودن توست .
تو فقط لب تر كن ، مثل آن روز نخست ، هر چه را مي خواهي ، چه وجود و چه عدم ، 
بهر تو خواهد بود ، در همان لحظه خواستنت ،  و تو را ياد نباشد كه چه با من گفتي ،
دلبرم حرف قشنگت اين بود :
شهر زائيده شدن اين باشد تا توانم كه فلان كار كنم و در اين خانه ره عشق نهان گشته و من مي يابم.
پدرم آن آقا، خلق و خويش ، روشش ، ميراثش ، همه اش راه مرا مي سازد.
بنده مي خواهم از اين راه از اين شهر به منزل برسم.
همه را با وسواس تو خودت آوردي ، همه را خلق نمودي همه را  ،
تو از آن روز كه خودت  خواسته پيدا گشتي ، من شدم عاشق تو ، دست من نيست ،
تو را مي خواهم ، به همين شكل و شمايل كه خودت ساخته اي ،
شر و بي حوصله و بازيگوش ، مثل يك بچه پر جوش و خروش ، نا سزا گفتن تو باز مرا مي خواند،
 كه شوم عاشق تر،  هر چه معشوق به عاشق بزند حرف درشت ،
رشته عشق شود محكمتر .........................!
دير بازي است به من سر نزدي !
نگرانت بودم، تا كه آمد امشب و مرا باز به آواز قشنگت خواندي ! 
و به آواز بلند ، رمز شب را گفتي :
من چرا آمده ام روي زمين؟
باز هم بادم باش !   مبر از ياد مرا
همه شب منتظر گرمي آغوش توام .
عشق بي حد و حساب من و تو بهر تو باد ............................ !
خواب من خواب نبود  !    پاسخي بود به بي مهري من ،
پاسخ يك عاشق ..................................
به خداوند قسم ، من از آن شب  ،
دل خود باخته ام بهر رسيدن
به عزيزم به
خدا

http://i43.tinypic.com/2mrd2l2.jpg

+ نوشته شده در  شنبه 21 شهریور1388ساعت 16:24  توسط گمگشته  | 

رکاب بزن

 

زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است. آدم نمى افتد، مگر این كه

دست از ركاب زدن بردارد.



اوایل، خداوند را فقط یك ناظر مى دیدم، چیزى شبیه قاضى دادگاه كه

همه عیب و ایرادهایم را ثبت مي‌كند تا بعداً تك تك آنها را به‌رخم بكشد.
 
به این ترتیب، خداوند مى خواست به من بفهماند كه من لایق بهشت

رفتن هستم یا سزاوار جهنم. او همیشه حضور داشت، ولى نه مثل یك

خدا كه مثل مأموران دولتى.
 
ولى بعدها، این قدرت متعال را بهتر شناختم و آن هم موقعى بود كه

حس كردم زندگى كردن مثل دوچرخه سوارى است، آن هم دوچرخه

سوارى در یك جاده ناهموار!

اما خوبیش به این بود كه خدا با من همراه بود و پشت سر من ركاب

 مى‌زد.

http://www.alternate.ae/images/M_images/bike8.jpg

آن روزها كه من ركاب مى‌زدم و او كمكم مى‌كرد، تقریباً راه را

مى‌دانستم، اما

ركاب زدن دائمى، در جاده‌اى قابل پیش بینى كسلم مى‌كرد، چون همیشه

كوتاه‌ترین

فاصله‌ها را پیدا مى‌كردم

 

یادم نمى‌آید كى بود كه به من گفت جاهایمان را عوض كنیم، ولى هرچه بود از آن

موقع به بعد، اوضاع مثل سابق نبود. خدا با من همراه بود و من پشت سراو ركاب

 مى‌زدم.


 حالا دیگر زندگى كردن در كنار یك قدرت مطلق، هیجان عجیبى داشت.

 

او مسیرهاى دلپذیر و میانبرهاى اصلى را در كوه ها و لبه پرتگاه ها مى شناخت و

 از این گذشته مي‌توانست با حداكثر سرعت براند،

او مرا در جاده‌هاى خطرناك و صعب‌العبور، اما بسیار زیبا و با شكوه به پیش

مى‌برد، و من غرق سعادت مى‌شدم.
 

گاهى نگران مى‌شدم و مى‌پرسیدم، «دارى منو كجا مى‌برى» او

مى‌خندید و جوابم را نمى‌داد و من حس مى‌كردم دارم كم كم به او اعتماد

 مى‌كنم.
 


بزودى زندگى كسالت بارم را فراموش كردم و وارد دنیایى پر از

ماجراهاى رنگارنگ شدم. هنگامى كه مى‌‌گفتم، «دارم مى‌ترسم» بر

 مى‌گشت و دستم را مى‌گرفت.

 

او مرا به آدم‌هایى معرفى كرد كه هدایایى را به من مى‌دادند كه به آنها نیاز داشتم.

هدایایى چون عشق، پذیرش، شفا و شادمانى. آنها به من توشه سفر مى‌دادند تا

بتوانم به راهم ادامه بدهم. سفر ما؛ سفر من و خدا.

و ما باز رفتیم و رفتیم..

 

حالا هدیه ها خیلى زیاد شده بودند و خداوند گفت: «همه‌شان را ببخش. بار زیادى

 هستند. خیلى سنگین‌اند!»

و من همین كار را كردم و همه هدایا را به مردمى كه سر راهمان قرار مى‌گرفتند،

 دادم و متوجه شدم كه در بخشیدن است كه دریافت مى‌كنم. حالا دیگر بارمان سبك

 شده بود.

او همه رمز و راز هاى دوچرخه سوارى را بلد بود.


او مى‌دانست چطور از پیچ‌هاى خطرناك بگذرد، از جاهاى مرتفع و

پوشیده از صخره با دوچرخه بپرد و اگر لازم شد، پرواز كند..

 

من یاد گرفتم چشم‌هایم را ببندم و در عجیب‌ترین جاها، فقط شبیه به او ركاب

بزنم..

 

 

این طورى وقتى چشم‌هایم باز بودند از مناظر اطراف لذت مى‌بردم و وقتى

چشم‌هایم را مى‌بستم، نسیم خنكى صورتم را نوازش مى‌داد.

 

هر وقت در زندگى احساس مى‌كنم كه دیگر نمى‌توانم ادامه بدهم، او لبخند مى‌زند

 و فقط مى‌گوید،

 

«ركاب بزن....»

+ نوشته شده در  یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 15:37  توسط گمگشته  | 

الا یا ایها المهدی ( علیه السلام)

 

                                        

الا يا اَيُها المَهدي مُداوم الوَصل ناولها

که دردوران هجرانت بسی افتادمشکلها

 

صبا ازنکهـت ـ کویت نسیمی سوی ما آورد

زسوزشعله شوقت چه تاب افتاد در دلها

 

چو نور مهر تو تابید بر دلهای مشتاقان

زخودآهنگ حق کردندوبربستند محملها

 

دل بی بهره از مهرت حقیقت را کجا یابد ؟

حق از آئینه رویت تجلی کرد بر دلها 

 

بکوی خود نشانی ده که شوق تو محبان را

زتقوی داد زاد ره٬ زطاعت بست محملها

 

بحق سجاده تزئین کن مهل محراب و منبر را

که دیوان فلک صورت از آن سازند محفل ها

 

شب تاریک و بیم موج و گدابی چنین حائل

زغرقاب فراق خود رهی بنما به ساحل ها

 

اگر دانستمی کویت بسر می آمدم سویت

خوشا اگر بودمی آگه از راه و رسم منزلها

 

چو بینی حجت حق ر بپایش جان قشان ای فیض

مَتي ما تَلْقَ مَنْ تَهْوي، دَعِ الدُّنيا وَ اَهْمِلها

 

شوق مهدی(علیه السلام)

مرحوم ملا احمد محسن فیض کاشانی

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 22 مرداد1388ساعت 15:55  توسط گمگشته  | 

نور بهتر از نان

 

این همه گندم، این همه کشتزارهای طلایی، این همه خوشه در باد را که می خورد؟ آدم است، آدم

 است که می خورد. 


این همه گنج آویخته بر درخت، این همه ریشه در خاک را که می خورد؟ آدم است، آدم است که

می خورد. 


این همه مرغ هوا و این همه ماهی دریا، این همه زنده بر زمین را که می خورد؟ آدم است ، آدم

 است که می خورد. 


هر روز و هر شب، هر شب و هر روز زنبیل ها و سفره ها پر می شود، اما آدم گرسنه است. آدم همیشه گرسنه است.
[
دست های میکائیل از رزق پر بود. از هزار

 خوراک و خوردنی. اما چشم های آدمی همیشه

نگران بود. دست هایش خالی و دهانش باز.


میکائیل به خدا گفت: خسته ام ، خسته ام از این

آدم ها که هیچ وقت سیر نمی شوند. خدایا چقدر

 نان لازم است تا آدمی سیر شود؟ چقدر !


خداوند به میکائیل گفت: آنچه آدمی را سیر می کند نان نیست، نور است. تو مامور آن هستی که

 نان بیاوری.. اما نور تنها نزد من است و تا هنگامی که آدمی به جای نور، نان می خورد گرسنه خواهد ماند.
*** 
میکائیل راز نان و نور را به فرشته ای گفت. و او نیز به فرشته ای دیگر. و هر فرشته به

 فرشته دیگری تا آنکه همه هفت آسمان این راز را دانستند. تنها آدم بود که نمی دانست. اما

رازها سر می روند. پس راز نان و نور هم سر رفت. و آدمی سرانجام دانست که نور از نان

 بهتر است. پس در جستجوی نور برآمد. در جستجوی هر چراغ و هر فانوس و هر شمع.

اما آدم، همیشه شتاب می کند. برای خوردن نور هم شتاب کرد. و نفهمید نوری که آدمی را سیر

 می کند نه در فانوس است و نه در شمع. نه در ستاره و نه در ماه.


او ماه را خورد و ستار ها را یکی یکی بلعید. اما باز هم گرسنه بود.
**
خداوند به جبرئیل گفت: سفره ای پهن کن و بر آن کلمه و عشق و هدایت بگذار.

 
و گفت: هر کس بر سر این سفره بنشیند، سیر خواهد شد.


سفره خدا گسترده شد؛ از این سر جهان تا آن سوی هستی. اما آدم ها آمدند و رفتند. از وسط

سفره گذشتند و بر کلمه و عشق و هدایت پا گذاشتند.


آدم ها گرسنه آمدند و گرسنه رفتند. اما گاهی، فقط گاهی کسی بر سر این سفره نشست و لقمه

ای نور برداشت. و جهان از برکت همان لقمه روشن شد. و گاهی ، فقط گاهی کسی تکه ای

عشق برداشت و جهان از همان تکه عشق رونق گرفت. و گاهی، فقط گاهی کسی جرعه ای از

 هدایت نوشید و هر که او را دید چنان سرمست شد که تا انتهای بهشت دوید.
***
سفره خدا پهن است اما دور آن هنوز هم چقدر خلوت است.

 
میکائیل نان قسمت می کند. آدم ها چنگ می زنند و نان ها را از او می ربایند.


میکائیل گریه می کند و می گوید: کاش می دانستید، کاش می دانستید که نور از نان بهتر است.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 4 مرداد1388ساعت 17:29  توسط گمگشته  | 

قلب عشاق؛ جزیره خضراء

جزيره

 

از حضرت آیة الله بهجت پرسیدند: آقا! این همه بحث راجع به جزیره خضراء می‌شود، واقعا  جزیره خضراء کجاست؟

حضرت آیة الله بهجت فرمودند: جزیره خضراء آن دلی است که امام زمان(عج) در آن تاب بیاورد، اگر امام زمان علیه السلام در دلت آمد، آن دل جزیره خضراء است، مردم باید دور این دل بگردند. کجا می‌گردی دنبال جزیره خضراء؟! امام زمان همراه توست، چرا ما باید حضرت را منحصر و محصور در آنجا بکنیم؟! من بگویم امام زمان در جزیره‌ای در فلان کشور تشریف دارند، نخیر، یقینا بدانید که امام زمان علیه السلام از رگ گردن به من و تو نزدیکتر است.

گوهری کز صدف کون و مکان بیرون بود                          طلب از گم شدگان لب دریا می‌کرد

+ نوشته شده در  جمعه 24 آبان1387ساعت 16:33  توسط گمگشته  | 

پیش از این ها فکر می کردم خدا .....

 

پیش از این ها فکر می کردم خدا     

 خانه ای دارد کنار ابر ها 

مثل قصر پادشاه قصه ها                             

خشتی ا زالماس و خشتی از طلا

پای های برجش از عاج و بلور                                      

بر سر تختی نشسته با غرور                                           

ماه برق کوچکی از تاج او                                           

هر ستاره پولکی از تاج او                                            

اطلس پیراهن او آسمان                                                  

نقش روی پیراهن او کهکشان                                          

رعد و برق شب طنین خنده اش                                        

سیل و طوفان نعره توفنده اش                                          

دکمه پیراهن او آفتاب                                                    

برق تیر و خنجر او ماهتاب                                          

هیچ کس از جای او آگاه نیست                                          

هیچ کس را در حضورش راه نیست

......                

پیش از این ها خاطرم دلگیر بود

از خدا در ذهنم این تصویر بود                                                

آن خدا بی رحم بود و خشمگین

خانه اش در آسمان دور از زمین                                                          

در دل او دوستی جایی نداشت                                         

مهربانی هیچ معنای نداشت

هر چه می پرسیدم از خود از خدا                                     

از زمین از آسمان از ابر ها

زود می گفتند این کار خداست

پرس و جواز کاراو کاری خطاست

هر چه می پرسی جوابش است

آب اگرخوردی عذابش آتش است

تا ببندی چشم کورت می کند

تا شدی نزدیک دورت می کند

کچ گشودی دست سنگت می کند

کچ نهادی پای لنگت می کند

تاخطا کردی عذابت می کند 

در میان آتش  آبت می کند ....

با همین قصه دلم مشغو بود

خواب هایم خواب دیو وغول بود

خواب می دیدم که غرق آتشم

در دهان شعله های سرکشم

در دهان اژدهایی خشمگین

بر سرباران گرز آتشین 

محو می شد نعره هایم بی صدا

در طنین خنده خشم خدا ....

نیت من در نماز ودر دعا

ترس بودو وحشت از خشم خدا

هر چه می کردم همه از ترس بود

مثل از بر کردن یک در بود

مثل تمرین حساب وهندسه

مثل تنبیه مدیر مدرسه

تلخ مثل خنده ای بی حوصله

سخت مثل حل صدها مسئله

مثل تکلیف ریاضی سخت بود

مثل صرف فعل ماضی سخت بود

 تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدم خوب و آشنا

زود پرسیدم پدر این جا کجاست

گفت: این جا خانه خوب خداست

  گفت: اینجا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند

با وضوی دست ورویی تازه کرد

با دل خود گفت وگویی تازه کرد

گفتمش ، پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست ؟اینجا در زمین؟!

گفت: آری، خانه او بی ریاست

فرش هایش از گلیم و بوریاست

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

عادت او نیست خشم ودشمنی

نام او نور ونشانش روشنی

خشم، نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است

دوستی را دوست، معنی می دهد

قهر هم با دوست، معنی می دهد

هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست

قهری او هم نشانه دوستی است .... 

 قیصر امین پور

 

+ نوشته شده در  جمعه 26 مهر1387ساعت 16:48  توسط گمگشته  | 

حدیث از امام علی (ع)

ضرار بن ضمره ضبایی از یاران امام (علیه السلام) به شام رفت و بر معاویه وارد شد.

معاویه از او خواست از حالات امام بگوید و او چنین گفت: علی (علیه السلام) را در حالی دیدم که شب پرده های خود را افکنده بود ودر محراب ایستاده . محاسن خود را به دست گرفته و همچون مار گزیده به خود می پیچید و محزون می گریست و می گفت:

ای دنیا !!! ای دنیای حرام! از من دور شو .آیا برای من خودنمایی می کنی؟ یا شیفته من شده ای تا روزی در دل من جای گیری؟ هرگز مبادا! غیر مرا بفریب . که مرا در تو هیچ نیازی نیست تورا سه طلاقه کرده ام تا بازگشتی نباشد .دوران زندگی تو کوتاه . ارزش تو اندک وآرزوی تو پست است .آه از توشه اندک ودرازی راه ودوری منزل و عظمت روز قیامت !.

 

بگذار که جهان جای گذر هست و گذر گاه

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 14 شهریور1387ساعت 14:34  توسط گمگشته  | 

مناجات

 

اگر درآئی در باز است و اگر نیایی خدای بی نیاز است...

 

         

        از او خواه که دارد و می خواهد که بخواهی؛

 

      

     از او مخواه که ندارد و می ترسد که از او بخواهی...

 

 

 

ای دوست !

 

 

زاد برگیر که سفر نزدیک است و ادب آموز که صحبت ملوک

  

بس باریک است و از ندامت چراغی افروز

                                                   

                                     که عقبه تاریک است.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 6 شهریور1387ساعت 10:58  توسط گمگشته  | 

چقدر ایمان خوب است!

چه بد می کنند آن ها که می کوشند انسان را از ایمان محروم کنند.

چه ستمکار مردمی هستند این به ظاهر دوستداران بشر!

دروغ می گویند.

اگر ایمان نباشد زندگی تکیه گاهش چه باشد؟

اگر عشق نباشد چه آتشی زندگی را گرم کند؟

اگر نیایش و پرستش نباشد زندگی را به چه کار شایسته ای صرف توان کرد؟

اگر انتظار مسیحی، قائمی، موعودی در دل ها نباشد، ماندن برای چیست؟

و اگر میعادی نباشد، رفتن چرا؟

اگر دیداری نباشد، دیدن را چه سود؟

 

(دیده را فایده آنست که دلبر بیند          گر نبیند چه بود فایده بینایی را)

 

دکتر علی شریعتی

+ نوشته شده در  دوشنبه 28 مرداد1387ساعت 16:35  توسط گمگشته  | 

                                                

      

همه هست آرزویم كه ببینم از تو رویى

چه زیان تو را كه من هم برسم به آرزویى؟!

به كسى جمال خود را ننموده‏یى و بینم

همه جا به هر زبانى، بود از تو گفت و گویى!

غم و درد و رنج و محنت همه مستعد قتلم

تو بِبُر سر از تنِ من، بِبَر از میانه، گویى!

به ره تو بس كه نالم، ز غم تو بس كه مویم

شده‏ام ز ناله، نالى، شده‏ام ز مویه، مویى

همه خوشدل این كه مطرب بزند به تار، چنگى

من از آن خوشم كه چنگى بزنم به تار مویى!

چه شود كه راه یابد سوى آب، تشنه كامى؟

چه شود كه كام جوید ز لب تو، كامجویى؟

شود این كه از ترحّم، دمى اى سحاب رحمت!

من خشك لب هم آخر ز تو تَر كنم گلویى؟!

بشكست اگر دل من، به فداى چشم مستت!

سر خُمّ مى سلامت، شكند اگر سبویى

همه موسم تفرّج، به چمن روند و صحرا

تو قدم به چشم من نه، بنشین كنار جویى!

نه به باغ ره دهندم، كه گلى به كام بویم

نه دماغ این كه از گل شنوم به كام، بویى

ز چه شیخ پاكدامن، سوى مسجدم بخواند؟!

رخ شیخ و سجده‏گاهى، سر ما و خاك كویى

بنموده تیره روزم، ستم سیاه چشمى

بنموده مو سپیدم، صنم سپیدرویى!

نظرى به سوىِ (رضوانىِ) دردمند مسكین

كه به جز درت، امیدش نبود به هیچ سویى‏

"فصیح الزمان شیرازى" (رضوانى)

      

+ نوشته شده در  یکشنبه 27 مرداد1387ساعت 14:39  توسط گمگشته  |